ما دیگه اینجا نمینویسیم. اثاث کشی کردیم به http://8ti.blogfa.com
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/01/26ساعت 18:9  توسط مشتي
|
سلام. مفتخرم که هشتی را به حضورتان معرفی کنم. اتاقی است که بروبچکس در آن گفتگو میکنند. عضو هم میپذیرد.
http://8ti.blogfa.com
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/01/26ساعت 17:11  توسط مشتي
|
گفتم:"خوش انصاف مگه نمی بینی چقدر مشکل دارم؟چرا دعام نمی کنی؟" آهی کشیدوگفت:"مطمئنی حواسم بهت نیست؟"و راه اومده رونشونم داد سالهای عمرم پربودند ازدره های عمیقی که من ته هیچ کدومشون نبودم.
وحالا من تو قنوت تمام نمازهام برای سلامتی امام زمانم دعا می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/01/25ساعت 13:6  توسط مشتي
|
دردنیای امروز ، اندیشمندان جامعه شناس براین باورند که قبل از ورود هرمقوله ی جدید به جامعه (اعم از وسیله یا تکنولوژی ) ابتدا باید فرهنگ به کارگیری آن در اجتماع زاده شود تا هزینه ای که
برای سازگاری و بهره برداری از آن پرداخت میشود ، بیش از میزان قابل قبول نباشد. در این مورد تاکید برروی هزینه های فرهنگی است. چرا که فرهنگ تغییر یافته را به خلاف هزینه های مادی ، نمی توان به سادگی ترمیم کرد. با وجود تمام تلاشهایی که برای فرهنگ سازی قبل از ورود صورت میگیرد(البته اگر تلاشی بشود) ، مدتی پس از ورود آن مقوله ی جدید ، جامعه برای پذیرفتن این عضو دوران گذار را طی میکند. حدود 90درصد ناهنجاری ها هم در همین دوران دیده میشود.برای مثال موبایل وسیله ایست ارتباطی که یک دوربین هم برروی آن نصب کرده اند و بلندگویی هم دارد که میتوان باآن هرچیزی را با صدای بلند شنید.پس از ورود این وسیله ی تکنولوژیک به جامعه ، پدیده ای که شخصاً با آن درگیر بودم این بود: صبح که برای رفتن به دانشگاه سوار سرویس میشدیم، اقلاً 5نفر ، هرکدام یک نوع موسیقی ، یکی راک، یکی جاز، یکی پاپ، یکی ایرانی یکی...همه هم با بلندترین صدای ممکن. یعنی سوهان روح!!! اکنون اما بعد از یک سال و نیم از اوج ناهنجاری های استفاده از موبایل در فضای دانشجویی، این پدیده رو به زوال است. یعنی اغلب افرادی که میخواهند موسیقی بشنوند،از هندزفری استفاده میکنند و دیگر کسی با پخش موسیقی با صدای بلند ، احساس غرور نمیکند. اما هنوز نمیتوان گفت که دوران گذار فرهنگ موبایل به انتهای خود رسیده است.معضل بی فرهنگی متاسفانه نه تنها در میان قشر جوان و دانشجو ، که درمیان رجال سیاسی و روحانیون هم به چشم میخورد....و حیف که نمیخواهم نوشتارم به جویبار ... برود. والا نشانی میدادم تا بروید و عکس هایی که آن کودک نادان شکمو (محمدعلی ابطحی با لباس روحانیت) با موبایلش گرفته و در وب سایتش گذاشته ببینیدو نه به لباسش ، که به ریشی که در دوران کود
کی و نادانی در آورده بخندید.این لودگی او با موبایلش سوای تمام اراجیف و نتایجی است که با عقل ناقص از همان اراجیف ، در نوشته هایش به چشم میخورد.این همان کودکیست که وقتی معاون رئیس جمهور مملکت بود، اینقدر بیکار بود که به گفته ی خودش روزی 2ساعت چت می کرد. لابد الآن روزی اقلاً 5ساعت چت میکند.نه اینکه بگویی خلاق است و ذوق دارد و ... نه عزیزماین موجود با همین حماقت ها بارهاو بارها کاسه و کوزه ی حزب خودش را هم به هم ریخته.فقط در عجبم که چگونه آنجا (مجمع روحانیون و جبهه ی مشارکت) تحملش میکنند این کودک نادان شکمو را!!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/22ساعت 17:15  توسط مشتي
|
سلام
3سال بود که قصد کرده بودم ازدواج کنم. یعنی از ابتدای سال دوم دانشگاه. با هر مکافات و مصیبتی بود توانستم خانواده ام را راضی کنم. مشکلاتی که سبب میشد خانواده از اقدام امتناع کنند، همان حرفهای تکراری بود. پول و کار و درس و ... و اینکه دانشجوی تبریز بودم و ساکن تهران هم مزید بر علت شده بود.بالاخره از اواخر سال سوم اقدامات مختصری را شروع کردند که حتی به یک خواستگاری هم منجر نشد. مادرم هم آب پاکی را روی دستم ریخت که « خودت بگرد از توی دانشگاه یکیو پیدا کن که هم خوب باشه و هم تهرانی» من هم هر وقت به این موضوع فکر میکردم ، میدیدم از بین همه ی دخترهایی که در آن 4سال دیده بودم و همکارم محسوب میشدند ، تنها یک نفر با تمام ملاک هایم سازکاری دارد ، او هم که ساکن آذربایجان بود و طبیعتاً موضوع از بیخ منتفی بود.
جای شما خالی ، سال85 در روز نیمه ی شعبان مشهد بودیم. یعنی اردو رفته بودیم. آنجا بود که ریش و قیچی را رسماً سپردم به امام هشتم (ع) و ایشان را واسطه کردم تا این موضوع آنگونه که خیر است حل و فصل شود.
گذشت. تابستان 86 با مادر دونفری رفتیم پابوس امام رضا(ع) برو بچه ها هم اردو آمده بودند. از امام رضا دلخور بودم شدید. تا حدی که از پنج روز اقامت در مشهد ، 3روز اول اصلاً به حرم نرفتم. قهر بودم. روز چهارم رفتم صحن گوهرشاد و یک شکم سیر با امام دعوا کردم و برگشتم. وسط صحن جامع رضوی که رسیدم یک لحظه سرم را بلند کردم دیدم همان یک نفری که گفتم از مقابلم گذشت. فکری شدم.
مستقیم رفتم اتاق. به مادر گفتم: «اگه یه دختر خوب بشناسم که راهش خیلی دور باشه ، میاین بریم خواستگاری» پرسید:« کی هست؟» و توضیح دادم که در دانشگاه مدتی همکار بودیم. جواب داد :« حالا که میگی میشناسیش ، آره چرا نریم؟»
به همین راحتی.
روز نیمه ی شعبان86 خواستگاری رفتیم. جالب اینجاست که کوچکترین حرفی از درس و کار و پول به میان نیامد.
الحمدلله.
فقط خواستم بگم زندگیمو مدیون امام رضاام. همین
پ ن: دعوای من با امام رضا خانوادگی بود . آخه ما فامیلیم. یه وقت شما از این کارا نکنیدا. بد میشه
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/01/19ساعت 13:40  توسط مشتي
|